سوشیانس
|
|
در کنار تو |
|
|
عزیزتر از همه برای تو می نویسم!
آن گاه که در کنار توام گویی پرنده ای هستم که آزاد در آسمان صاف و آبی رنگ بال می گشاید... آن گاه که در کنار توام گویی گلی هستم که شاداب گلبرگ هایش را می گشاید... آن گاه که در کنار توام گویی موجی هستم در اقیانوس که توفنده بر ساحل می کوبد... آن گاه که در کنار توام گویی رنگین کمانی هستم در پس طوفان که سر بلند رنگ هایم را نمایان می سازم... آن گاه که در کنار توام گویی غرق در زیباییها گشته ام ...و این تنها بخش کوچکی است از احساسی شگفت انگیز که در کنار تو دارم. شاید واژه ی عشق را از آن رو ساخته اند تا ژرفا و شکوه احساس من به تو را بیان کنند و گویی این توان را ندارند ...ولی باید بدانند "عشق" کماکان بهترین واژه هاست... بگذار هزار بار بگویم بیش از عشق "عاشق تو هستم." |
||
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 1:26 توسط تبی |
|
||
|
|
آرزوهای بلورین |
|
عزیزتر از همه برای تو می نویسم!
خدایا ! دلم میخواد قاصدک نکاه آدمهایی رو که دوستشون دارم. رو طلوع بی غروب زندکی سوار کنم... خدایا ! دلم میخواد قلب مهربون آدمهای با صفا رو با قلمویی از جنس ابرای گل کلمی با پرای رنگین کمون رنگ بزنم... خدایا ! دلم میخواد چترهمه اونایی باشم که نمی خوان نم نم اشکهای دلواپسی رو سجاده بی نیازیشون بریزه... خدایا خواسته های دلم از جنسه بلوره ...کمک کن این بلور نشکنه! |
||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 8:7 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
عزیزتر از همه سلام!
میدونی نیاز دلم پر کشیدنه اما نه تا اوج آسمون.بلکه تا غروب سرخ هر چی نگاه غمگینه... دلم میخواد همیشه یه پله بالاتر باشم.پله ای که منو برسونه به ابرا.جالبه نه؟وقتی آدم زمینی باشه و بخواد آسمونی بشه میدونی دلم زندونی قفسه های تنگ سینمه دلم میخواد به اون دور دورا سرک بکشم. گاهی وقتا که دلم تو سینه بند نمیشه همون موقع است که دلم میگیره همون موقع است که طاقت دلم تموم میشه... دلم میخواد برم پیش شونه به سرای امید و باهاشون دردو دل کنم و از تموم آدمهای خاکستری که به دلم سنگ میزنن گلایه کنم... اونایی که فکر میکنن اگه دلای آدما رو بشکنن میشه یه جوری دوباره کنار هم چیدش... اما تو که خوب میدونی چینی بند زده که چینی نمیشه....!
|
||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 6:59 توسط تبی |
|
||
|
|
تولدی دوباره |
|
عزیزتراز همه برای تو می نویسم!
امروز.روز تولد آفتاب است.تولد زندگی.تولد عشق.تولد من. ندای درونیم میگوید رها شو.صدا شو و فریاد بزن: "دوستت دارم پس هستم." خدایا! روح سبز اهورایی را با رویای آبی آسمانها بیامیز و در من زنده کن. خدایا ! آرامشی روحانی به من عطا فرما تا بیشتر بخوانمت. برهنگی لحظه هایم را با بوسیدن صداقت می پوشانم. سینه ام دریای غربت بود اما امروز بودنم را احساس میکنم. امروز حس میکنم دنیا مال من است.چون تواضع اضافی را از خود رانده ام. هفت بار نام مقدست را در دل می آورم و به تو پناه می برم. پس دیگر اضطراب برایم مفهومی ندارد . خدایا میخواهم دوباره از نو شروع کنم .میخواهم ذهنم را بشویم .میخواهم با نسیم مهربه پرواز درآیم و در زیر باران پرستش به سویت بال گشایم. خدایا کمکم کن تا عاشق شوم. عاشقم کن تا بودنم فقط برای تو باشد... |
||
|
2 نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:48 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
در لحظه های گنگ رنج به آسمان
می اندیشم تا دلم آسمانی شود و در آغوش ناب خدا آرام گیرد.به دست فرشته ها بوسه می زنم و به احترام چشمان ماه چشمانم را می بندم. من فرزند آسمانم... متولد قلب رنگین کمان زمین برای من کوچک است من آسمان را می خواهم... |
||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 7:9 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
|
کاش هنوز کوچک بودم...
کاش هنوز کوچک بودم و با عروسک هایم بازی میکردم.آنقدر کوچک که معنی( فریب) را نمیفهمیدم و نمی دانستم دروغ چیست؟ کاش آنقدر کوچک بودم که بزرگترین گناهم کندن گل سرخ از باغچه خانه مان بود...ولی افسوس که آن روزهای شیرین سپری شده و جز مشتی خاطرات چیز دیگری برایم باقی نمانده است و حالا قلبم در آرزوی عشق حقیقی است و چشمانم در حسرت دیدار آنچه که یک عمر انتظارش را داشتم. کاش هنوز کوچک بودم... |
||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 6:43 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
من آنقدر خوشبختم که شبها با لالایی ستاره ها می خوابم.اگر شبی ستاره ها پتوی ابر را بر سر خود بکشند و بخوابند.من باز هم خوشبختم . حتی اگر ستاره ها برایم لالایی نگویند... می خواهم گذشته ام را در حوض خاطره ها بیندازم.دستانم را باز کنم و واژه خوشبختی را که در دستانم مچاله شده است را ببینم. می خواهم امروزم را صورتی کنم...باید یادم باشد که لحظه هایم را عاشقانه رنگ آمیزی کنم... می خواهم از امروز شروع کنم... برای آفتاب کارت دعوتی می فرستم و مطمئن هستم اگر او را یکبار دعوت کنم .بار دیگر اوست که مرا به میهمانیش فرا می خواند...می خواهم وقتی باران می بارد تن خسته ام را زیر باران بشویم ...می خواهم شاخه گلی به آسمان هدیه دهم...می خواهم زیر باران فریاد بزنم... می خواهم خانه تکانی دل تنگم را با کمک تو کمی زودتر شروع کنم...
|
||
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 0:39 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
|
خدایا از تو سپاسگزارم ...
خدایا به خاطر اینکه هرگز تنهایم نمی گزاری از تو سپاسگزارم! خدایا به خاطر اینکه هر گاه در جاده زندگی قدم هایم از راه راست سست میشود تو با اندک تلنگری به راهم می آوری از تو سپاسگذارم! خدایا از تو ممنونم که هر زمان که تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساختهای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی انتهایت هیچ چیز تاب ایستادن ندارد! خدایا از اینکه می بینم بزرگی چون تو همواره مرا زیر نظر دارد و هرگز فراموشم نمیکند سخت به خود می بالم! خدایا با اینکه گناه کرده ام ناسپاسی نموده ام حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده ام باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری حمایتم کرده ای! |
||
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 1:7 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
اگر می دانستی
که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من!!! |
||
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 0:25 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
آرام باش آرام باش
تو خدا را داری آن حقیقت.آن یگانه.آن هوادار شبانه آرام باش آرام باش تو خدا را داری آن معبود یگانه.آن همه خوبی و احساس. آرام باش آرام باش تو خدا را داری پس نگو تنهایم پس نگو بی یارم تو خدا را داری یعنی عشق.معبود من و تو سنگ صبور دل من دل تو پس خموش ما خدا را داریم....
|
||
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 0:17 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
خدایا!
همه اونایی که دلاشون آسمونیه نگاهشون بارونیه خنده هاشون بی ریاس گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه به همه چیزهایی که تمنای درونیشونه برسون...
|
||
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 23:55 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
من خوشبخت ترین آدم روی زمینم
چون عشق من آسمونیه... |
||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 8:6 توسط تبی |
|
||
|
|
فریاد |
|
چکونه فریادت نزنم...
چرا دم از یادت نزنم... در اوج تنهایی اگر زمین ویرانه شود جهان همه بیگانه شود تویی که با مایی... |
||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 7:53 توسط تبی |
|
||
|
|
گناه |
|
خدایا بی پناهم زتو جز تو نخواهم...
اگرعشقت گناه است ببین غرق گناهم... |
||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 7:19 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری من همچون تویی دارم و تو همچون خودی نداری...... امام سجاد(ع) |
||
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 22:48 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
|
که یادم باشه که همیشه یادت باشم. |
||
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 22:41 توسط تبی |
|
||
|
|
یاد تو |
|
|
هر وقت مشکلات میان جلوم صف میکشن..هر وقت درد و غصه ها مسابقه میزارن که آزارم
بدن...هروقت آدمهای خاکستری با قلبای سیاهشون می خوان اذیتم کنن...هروقت تنهایی میخواد منو از پا در بیاره...فکر تو یاد تو عشق تو میاد به جنگ همشون.وقتی احساس میکنم همیشه یه کسی نگرانمه و همیشه در کنارمه قلبم آروم میشه .عزیزتر از همه همیشه در کنارم باش...هیچگاه تنهام نزار...حتی برای یک لحظه.حتی در بهترین لحظه های زندگمیم حتی وقتی مستانه شادم...همیشه بهت احتیاج دارم...همیشه به چشمای قشنگت احتیاج دارم...
هرگز ترکم نکن خدای خوبم. |
||
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 0:32 توسط تبی |
|
||
|
|
قول |
|
|
عزیزترازهمه سلام....بازم منم تبی خودت.دیگه ولت نمی کنم.دیگه ازت دور نمیشم.آخه به
خودم و خودت قول دادم.آخه جز تو کسی رو ندارم.وقتی تو همه بودو نبود منی.وقتی تو هستی منی چطور میتونم کم باهات حرف بزنم.نمیشه...یعنی دلم راضی نمیشه.آخه دلم زود برات تنگ میشه .مگه آدم چند تا عشق داره؟؟ نمی دونم ولی من یکی دارم.اونم کسی که تمام عشقهای دنیا ازش سر چشمه میگیرن.کسی که تمام زیباییها رو یکجا داره.کسی که تمام خوبیهای دنیا توش خلاصه شده.کسی که مهربانترین عالمه.کسی که قشنگترین چشمهای دنیا رو داره.کسی که رئوفترین قلب دنیا رو داره.کسی که بخشنده ترین دستهای دنیا رو داره... اونم تویی خود قشنگت میدونی که به داشتن تو می بالم و افتخارم بندگی توست... خدای گلم ازت ممنونم... |
||
|
2 نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 23:23 توسط تبی |
|
||
|
|
با من حرف بزن |
|
|
برای بودن با تو.برای لمس دستات .برای بوسیدنت.برای بوییدنت.برای غرق شدن تو
چشات ....تا ته دنیا میام...تا آخرش...تا همیشه....تا جایی که فقط تو باشی و من ....... برای بودن و رسیدن به اون روز قشنگ همه هستی ام رو میدم...همه هستی ام رو میدم که فقط تو با من حرف بزنی فقط یک کلمه. |
||
|
2 نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 23:1 توسط تبی |
|
||
|
|
بهونه |
|
|
هر بار دلم برای باریدن نگاهت بهونه میگیره...
میام رو پشت بوم آرزوها... ستاره های امید رو قسم میدم که اجازه ورود به خلو تت رو بهم بدن. وقتی تو مهربان صدایم را می شنوی در لطفت را برویم می گشایی ... و چه زیبا به استقبالم می آیی و به پای حرفهای دلم مینشینی..... ازت ممنونم. |
||
|
2 نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 15:34 توسط تبی |
|
||