سوشیانس
|
|
|
|
|
|
||
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 20:54 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
عزیزتر از همه سلام!
کجا بروم؟از که بپرسم نشانی نگاه تو را؟ کجا بروم که نه فقسی باشد و نه هوسی؟ کجا بروم که نه نگاهی باشد و نه عطشی؟ کجا بروم که فقط تو باشی و زمزمه ای که از تو شروع شود و به دریای وجودم بریزد...کجا بروم که فقط تو باشی و نه حتی گل سرخی که عطر نفسهای تو را داشته باشد...کجا بروم که فقط تو باشی و نه حتی ستاره ای و نه حتی ماه پاره ای و فقط نگاه تو باشد... با این پاهای خسته و این دستهای بسته.با این دل شکسته به کجا بروم که نه خزانی باشد و نه بهاری .نه سکوتی و نه آواز یک قناری... خوب می دانم این جاده های وهم آلود که با بالهای پروانه غریبند و از عطر سیب هیچ نمی دانند هرگز مرا به تو نخواهند رساند... به کجا بروم که نه من باشم و نه دست نوشته های رنگ پریده ام؟به کجا بروم که نه شب باشد و نه روز.نه هوا نه نفس.نه عشق نه نفرت.نه دیو نه پری... به کجا بروم از که بپرسم؟آخر چه کسی با نگاه تو آشناست...آخر چه کسی با صدای تو آشناست ...می دانم در این دروغزار سخت است حتی یافتن کسی که با تو آشنا باشد چه رسد به یافتن تو عزیزترینم... |
||
|
2 نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 23:35 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
|
بنام زیبا ترین پرستیدنی
دلتنگ توام اما تو همیشه هستی.همیشه تو مهربان هستی. اما من با تمام وجود دلتنگ نگاهت هستم. مویه هایم را به دستان باد میسپارم تا به دستان تو برسانند.افسوس که گوش روزگار کراست و نمی تواند ناله های مرا بشنود...تا به کی گریه کنم و هر روز ترا بجویم... تا به کی اشگهایم را در تنهایی بریزم.ای مهربان من مرا در تنهایی و سکوت مگذار. |
||
|
2 نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 22:41 توسط تبی |
|
||
|
|
|
|
|
هنگام دلتنگی یه وقت نگی ای خدا من یه مشکل بزرگ دارم..... می تونی بگی ای مشکل من یه خدای بزرگ دارم. |
||
|
2 نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 15:39 توسط تبی |
|
||