جز ماه چه کسی به بدرقه ی اشکهای شبانه ام می آید ؟؟
بغض سنگین شب در سینه ی بی پناهم پنهان است امشب دلم می خواهد بههوایت گریه کنم بهانه ای نیست ... می خواهم بروم شاید برسم به خلوتی پر ازعطر خاطره میروم شاید برسم به انتهای غربت اشک ... آخر مجالی از پس این شبگریه ها نیست ... در پس این تاریکی ها من در فکر آمدن پاییزم و تو مهربانقشنگم بهار را با سلام گرمت نثار اشک های بی پناهم کردی ...
کاش میتوانستم ستاره های روشن آسمان قلبم را نثار چشمان تو کنم ... کاش می توانستمبرای صداقت مهربانیت ماه شبم را قربانی کنم ... کاش می توانستم لحظه ای را کهنسیم نوازشگر چشمانت مر ادر آغوش کشید و رفت را نقاشی کنم و آنرا بر تنهاترین وزیباترین دیوار قلبم بیاویزم ... کاش می توانستم به ماه بگویم دیگر به بدرقه یاشک هایم نیاید ...
2 نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 16:40 توسط تبی |
درباره
من یه بنده خاکی ام یه زمینی ام. بیزارم از ادمهای خاکستری با دلای سنگی من میخوام رو بال ابرای صورتی پا بزارم تو آسمون ...
میخوام عشق آسمونی ام رو پیدا کنم ، کسی که نگا ش به صدتا آسمون می ارزه... خدای من پول نیست ، خدای من زندگی نیست ، خدای من عشق نیست عشق من خداست...