تبليغاتX
سوشیانس
 

سوشیانس

خدا را با عشق هم می توان ستایش کرد
غير از خدا هر آنچه خواستی شكست توست
جز ماه چه کسی به بدرقه ی اشکهای شبانه ام می آید ؟؟

بغض سنگین شب در سینه ی بی پناهم پنهان است
امشب دلم می خواهد به هوایت گریه کنم
بهانه ای نیست ...
می خواهم بروم شاید برسم به خلوتی پر از عطر خاطره
میروم شاید برسم به انتهای غربت اشک ...
آخر مجالی از پس این شب گریه ها نیست ...
در پس این تاریکی ها من در فکر آمدن پاییزم
و تو مهربان قشنگم بهار را با سلام گرمت
نثار اشک های بی پناهم کردی ...

کاش می توانستم ستاره های روشن آسمان قلبم را نثار چشمان تو کنم ...
کاش می توانستم برای صداقت مهربانیت ماه شبم را قربانی کنم ...
کاش می توانستم لحظه ای را که نسیم نوازشگر چشمانت مر ادر آغوش کشید و رفت را نقاشی کنم و آنرا بر تنهاترین و زیباترین دیوار قلبم بیاویزم ...
کاش می توانستم به ماه بگویم دیگر به بدرقه ی اشک هایم نیاید ...

2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 16:40  توسط تبی |